حديث هفته

حديث هفته  . . .

امام علی علیه السلام

اهل دنیا همچون سوارانی هستند که آنها را می برند و آنها در خوابند .

 

نامه ايي به خدا در موزه گلستان

نامه ايي به خدا در موزه گلستان

 اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است که در زمان ناصرالدين شاه طلبه اي در مدرسه مروي تهران بود و از آن طلبه هاي فقير بود. آن قدر فقير بود که شب ها مي رفت دور و بر حجره هاي طلبه ها مي گشت و از توي باقيمانده غذاهاي آن ها چيزي براي خوردن پيدا مي کرد.يک روز نظرعلي به ذهنش مي رسد که براي خدا نامه اي بنويسد.نامه ي او در موزه ي گلستان تهران تحت عنوان "نامه اي به خدا" نگهداري مي شود.

ادامه نوشته

فوايد تعجب آور ليمو

فوايد تعجب آور ليمو. . .!

اين آخرين دست آورد در طب موثر براي سرطان است!

با دقت بخوانيد و خودتان قضاوت کنيد .   

ليمو (مرکبات) محصولي معجزه آسا براي کشتن سلول هاي سرطان است؛ که 10000 بار قوي تر از شيمي درماني است  .

چرا ما در مورد آن نمي دانيم؟ چون آزمايشگاه ها (شرکتهاي دارو سازي)  با ساخت مشابه مصنوعي آن سود زيادي مي برند. شما هم اکنون مي توانيد به يک دوست کمک کنيد تا از آنها بي نياز شود / بداند که آب ليمو در پيشگيري از بيماري مفيد است. طعم  آن شيرين و لذت بخش است و فاقد اثرات وحشتناک شيمي درماني است .

چگونه است که بسياري از مردم بايد بميرند، در حالي که اين خواص محرمانه و محفوظ  نگه داشته شده است، تا مبادا منافع شرکت هاي بزرگ مولتي مليونر را به خطر بيفتاد؟ همانطور که مي دانيد، درخت ليمو در دو نوع ليمو شيرين و ليموترش شناخته شده است. شما مي توانيد از اين ميوه به روش هاي مختلف مصرف کنيد :

ادامه نوشته

زنجيره عشق . . .

از سري داستانهاي زندگي  ( 11 )

 زنجيره عشق . . .     

      يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه ، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود . اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم . زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد ، اين واقعا" لطف شماست . وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد , زن پرسيد : "چقدر بايد بپردازم ؟ و او به زن چنين گفت : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد ،¸همانطور که من به شما کمک کردم ."اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه !

  

ادامه نوشته

جمله روز . . .

جمله روز . . .

بـه سـه چيز تکيه نکـن ، غـرور، دروغ و عـشق . آدم

 بـا غرور مي تازد ، بـا دروغ مـي بـازد و بـا عشق

 مي ميرد .
                                                                                                     دكتر علي شريعتي

دل نوشته یک ناشر

                              

دل نوشته یک ناشر
 
با این کتاب فال گرفتم . . .
 
از اول که کار نشر را شروع کردم، می‌دانستم باید جوری بروم جلو که خودم روی پای خودم بایستم. می‌دانستم اگر ده تا از کتاب‌ها هم شکست بخورند، یکی نیست بیاید و بگوید خرت به چند!
تا وقتی داریم کار می‌کنیم، می‌زنند قلم پایت را خُرد می‌کنند و وقتی هم نیستی که نیستی ...
برای همین از همان آغاز نگاه کردم به شیوه فعالیت ناشران بزرگ اروپایی و امریکایی. واقعیتش این است که به قول احمد اخوت در کتاب «تا روشنایی بنویس» آن‌قدر ایرانی‌ها (فرقی نمی‌کند نویسنده باشند یا ناشر باشند یا .... ) خودسانسور هستند که هیچ‌وقت نمی‌توانی مثال ایرانی بزنی. برای همین الگوی‌مان در نشر آموت، ناشران بزرگ آن‌طرف‌ مرزها بوده و هست که همزمان با انتشار کارهای جدی و نخبه‌گرا، آثار مردمی و پرفروش هم منتشر می‌کنند.
یکی از این کتاب‌ها که در نشر آموت درآمده، کتابی‌ست که تا همین امروز حتی نخوانده‌بودمش. کتاب آمد و رفت به واحد بررسی. بررسی شد. بعد رفت واحد ویرایش. بعد حروفچینی و بعد نمونه‌خوانی و بعد صفحه‌آرایی و آن وقت ... باور کنید برای اولین بار است اعتراف می‌کنم که حتی وقتی کسی از این کتاب تعریف می‌کرد، خنده‌ام می‌گرفت. کتاب خیلی کمتر از دو ماه هم چاپ اولش تمام شد و دو سه ماهی نبود و بعد چاپ دومش هم رسید به بازار؛ با این حال خودم هیچ‌وقت نخوانده بودمش.
این چند روز خیلی به در‌های بسته می‌خورم. مدام حال سنگ تیپا خورده‌ای را دارم که دوست دارم غلت بزنم تا ته دره و دیگه هم پیدایم نشود اما باز سگ‌جانی را الگوی خودم قرار می‌دهم و جان نمی‌دهم به این سادگی.
در چنین احوالی تصور کنید نه خواندن رمان بهم مزه می‌دهد؛ چه جدی و چه به قول شماها؛ عامه‌پسند. نه خواندن فرهنگ مردم حالم را خوب می‌کرد و نه حتی شنیدن موسیقی. حتی حالم از بوی تند سیگار هم بد شده بود. نمی‌دانم کدام دستی، هل‌ام داد سمت باز کردن لای این کتاب. خنده‌تان نگیرد، ولی باور کنید، به شکل فال‌گرفتن، چشم‌هایم را بستم و ذکری گفتم و انگشت به دیوار کتاب کشیدم و بعد یک صفحه‌اش را باز کردم.
اعترافش سخت است اما باور کنید تا به حال هیچ متنی اینقدر بهم حال نداده بود که این چند کلمه‌ای که فال‌گونه آمده بود به دیدارم.
بعد صفحه بعد و بعد صفحه بعد و بعد ... با خودم گفتم: وای به حال ما بدبخت‌ها که همیشه به دنبال مثلا خیلی خیلی‌ عالی‌ها هستیم و یادمان می‌رود پیش‌پاافتاده‌ترین متن‌ها، گاهی بهترین متن‌ها هستند.
دعا نمی‌کنم حال‌تان بد باشد تا به کشفی مثل کشف امروز من برسید، اما اگر حال داشتید، فالی بگیرید از هر صفحه‌ای که دوست داشتید؛ از کتاب «کلید اسرار زندگی».

برچسبها: