از سري داستانهاي زندگي  ( 11 )

 زنجيره عشق . . .     

      يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه ، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود . اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم . زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد ، اين واقعا" لطف شماست . وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد , زن پرسيد : "چقدر بايد بپردازم ؟ و او به زن چنين گفت : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد ،¸همانطور که من به شما کمک کردم ."اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه !

     چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهميد . وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .

     در يادداشت چنين نوشته بود : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در اين چنين شرايطي بوده ام . و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همانطور که من به شما کمک کرد م . اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي ، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه !

     همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار بـه خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت :  دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه ...

     به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.