نيايشهای دکتر شريعتی . . .

خدايا ! عقيده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار .

خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده ی مخالف ارزانی کن . 

خدايا ! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضيلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد  .

خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تا پيش از شناخت ِ درست و کامل کسی يا فکری مثبت يا منفی قضاوت نکنم. 

خديا ! جهل آميخته با خود خواهی و حسد ، مرا رايگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.  

خدايا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم  نکند.

خدايا !  مرا به خاطر حسد ، کينه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.  

خدايا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی ديگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم . 

خدايا !  مرا در ايمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصيان مطلق باشم. 

خدايا ! به من تقوای ستيز بياموز تا در انبوه مسئوليت نلغزم و از تقوای ستيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم .

خدايا !  مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان ،  اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حيرت های عظيم را به روحم عطا کن ، لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و درد های عزيز بر جانم ريز.  

خدايا !  مگذار که آزادی ام اسير پسند عوام گردد….که دينم در پس وجهه ی دينيم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقليد کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اينکه بد می دانند کتمان کنم . 

خدايا ! به من توفيق تلاش در شکست..صبر در نوميدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت.. خوبی بی نمود…دين بی دنيا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ايمان بی ريا… گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهايی در انبوه جمعيت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن .

خدايا ! آتش مقدس شک را آن چنان در من بيفروز . تا همه يقين هايی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده ی اين خاکستر لبخند مهراوه بر لبهای صبح يقينی  شسته از هر غبار طلوع کند .

خدايا ! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبيعت»، «تاريخ» ،«جامعه » و«خويشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفريدگار من ، مرا آفريدی ، خود آفريد گار خود باشم، نه که چون حيوان خود را با محيط که محيط را با خود تطبيق دهم.

خدايا ! به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم .

 خدايا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگير و به من ارزانی دار..

خدايا ! اين خردِ خورده بين ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست » و معراج  به « باشد» م ، بند های بسيار می زند ، رادر زير گام های اين کاروان شعله های بی قرار شوق ، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.  

خدايا ! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقير ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گيلگمش تا سارتر و از سيد ارتا تا علی و از لوپی تا عين القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

خدايا !  تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از ميان احمق ها بر گزينی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند. 

خدايا ! مرا هرگز مراد بيشعور ها و محبوب نمک های ميوه مگردان.

خدايا ! بر اراده، دانش ، عصيان ، بی نيازی ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئی ام بيفزای.

خدايا ! اين کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از ياد من مبر که :«من دشمن تو و عقايد تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقايد تو فدا کنم».  

خدايا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئين تن کن.  

خدايا ! به هر که دوست می داری بياموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر ميداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

خدايا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نيايد محروم ساز .. و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطيفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازيانه را به پشتی، نتوانم ديد. 

خدايا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است بگو که : يک پديده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که يک پديده ی غيبی ، در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پيش از مرگ به کار نيايد پس از مرگ به هيچ کار نخواهد آمد.  

خديا ! به من بگو تو خود چگونه می بينی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟

آيا عشق ورزيدن به اسم ها تشيع است ؟

يا شناخت مسمی ها؟

و بالاتر از اين – يا پيروی از رسم ها؟  

خدايا !  چگونه زيستن را تو به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

خدايا ! مرا از اين فاجعه ی پليد مصلحت پرستی که چون همه گير شده است ، وقاحتش از ياد رفته و بيماريی شده است از فرط عموميتش ، هر که از آن سالم مانده بيمار می نمايد، مصون دار تا: به رعايت مصلحت ، حقيقت را ضبح شرعی نکنم.

خدايا ! رحمتی کن تا ايمان ، نان و نام  برايم نياورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و برای دين کار ميکنند ، نه از آنان که پول دين را ميگيرند و برای دنيا کار می کنند...